کبوتر وحشی
شاه توتها دونه دونه می افتن تو جوی آب و آب اونها رو با خودش می بره.
دلم می خواد عمر من هم مثل عمر این شاه توتها کوتاه باشه...
بعضی ها کمبودهای خودشان را در زندگی
با پناه بردن به آدمهای دیگر جبران می کنند.
اما هیچ وقت جبران نمی شود. اگر جبران می شد
آیا همین رابطه خودش بزرگترین شعر دنیا و هستی نبود؟!
"فروغ فرخزاد"
نه قحطی گل که نبود از تو چرا خوشم اومد
قشنگ تر از تو بود٬دلم قید تمومشونو زد
انگار چشام کور شده بود هیشکیو غیر تو ندید
تو اومدی تو زندگیم شدی یه مشکل جدید
من بدترین و بهترین روزای عمرم با تو بود
تصورم خوب بود ازت اما چه سود اما چه سود
یه اشتباه چی داشت واسم خودخوری و هی سرزنش
ازین به بعد من این دل و دست کسی نمی دمش
نه قحطی یه چیزی بود فهمیدم اینو این دفعه
که تو وجودت این روزا پیدا نمی شه عاطفه
قحطی چی بود واسه من؟یه دل که زود نبره
دل پراحساس من به درد تو نمی خوره
دل پر احساس من به درد تو نمی خوره...
برای من همین خوبه
که با رویات می شینم
تو رو از دور می بوسم
تو رو از دور می بینم
برای من همین خوبه
بگیرم رد دنیاتو
ببینم هر کجا می رم
از اونجا رد شدم با تو
همین که حال من خوش نیست
همین که قلبم آشوبه
تو خوش باشی برای من
همین بد بودنم خوبه
به این که بغضم از چی بود
به این که تو دلم چی نیست
تمام عمر خندیدم
تمام عمر شوخی نیست...
برای من همین خوبه
بدونی بی تو نابودم
اگه جایی ازت گفتن
بگم من عاشقش بودم
برای من همین خوبه
که از هرکی تو رو دیده
شبی صد بار می پرسم
ازم چیزی نپرسیده؟...
مرد فراری!
لحظه ای بایست و به شکوفه های زیبای بهاری بنگر...
پیراهن کبود پر از عطر خویش را
برداشتم که باز بپوشم شب بهار
دیدم ستاره های نگاهت هنوز هم
در آسمان آبی آن مانده یادگار
آمد به یاد من که ز غوغای زندگی
حتی تو را٬ چو خنده فراموش کرده ام
آن شعله های سرکش سوزان عشق را
در سینه ی گداخته خاموش کرده ام...
"ژاله اصفهانی"
در گذشت پرشتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار می سازد
می گریزم از تو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسنهای صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را زبام کلبه ی دهقان
می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را
می گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز توفانهای دریا را
در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را٬کوهها را٬آسمانها را
بشنوم از لابه لای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر...
قفل سنگین طلایی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راه ها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار می سازد
عاقبت یک روز...
می گریزم از فسون دیده ی تردید
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه هایم نور می ریزد به روی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سرخوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راه هایش را به چشمم تار می سازد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار می سازد...
"فروغ فرخزاد"
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت
ای ابر شبگیران اسفندی
اگر دوریم اگر نزدیک
بیا باهم بگرییم ای چو من تاریک...
شب به روی شیشه های تار
می نشست آرام٬چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گوی ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب٬ای سرانگشتت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه ی تاریک ماهیهای آرامش
کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی...
"فروغ فرخزاد"
اندوه تنهایی
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی...ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق٬ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام٬از عشق هم خسته
غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر٬ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد٬بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من٬نقش خوابی بود
ای خدا...بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد...
"فروغ فرخزاد"
| Design By : Night Melody |


